به نظر می رسد دارم به مرز جنون نزدیک می شوم. چند ماه پیش بود که نمازم یک خط در میان شده بود و شاید چند روزی هم قطع شد. هر وعده ای که قضا می شد در برنامه ای ثبت می کردم که در آینده بخوانمش. سعی می کردم از نمازهای قضا شده ام بکاهم، حتی روزی به اندازه ی یک نماز صبح. کمی بعد دوباره شروع کردم به نماز خواندن و تقریبا حسابم صاف شد ولی باز هم دوام نیاوردم و اینبار به کل نمازم قطع شد. مشکل خاصی هم نداشتم. دیگر خسته شده بودم. چقدر باید نماز میخواندم و تغییری نمی دیدم؟ چقدر دعای کمیل را با چشمهای گریان می خواندم و اثری نمی دیدم؟ به هر نحوی بود که باید با عقلم کنار می آمدم. نه اینکه نماز و دعا کارهای ناعاقلان باشد، نه، عقلم میگفت که خب تاثیر این کارهایی که کردی چه شد؟ نمی توانستم با «حتما حکمتی دارد» قانعش کنم. نمی توانستم با «حتما نماز و دعایت مشکل دارد» قانعش کنم. من یه فرد کاملا عادی و کمتر از عادی هستم. کاری که از دستم بر می آمد را انجام می دادم. دیگر اینکه نمازم چه مشکلی داشته و اشک هایم ناخالصی داشته دست من نبود. شاید هم انتظارم بی مورد است؟ مگر دیگران نماز میخوانند چه می شود؟ با خودم میگفتم نکند «ویل للمصلین» شوم که نمازم عوض اینکه کمکم کند بیشتر برایم دردسرساز شود. گرچه اینها هم ممکن است وسوسه های عقلم باشند ولی من نتوانستم سر نماز خواندن با خودم کنار بیایم.
شاید نقطه ی شروع سست شدنم در نماز فکر کردن به مسائلی بود که گمان میکردم بیشتر به خاطر اعمالی بود که به خاطر جبر زمانی و مکانی است که انجامشان می دهم. با خودم میگفتم خیلی دور نرو، آیا اگر همین قبل انقلاب به دنیا می آمدی باز هم نماز خوان بودی یا نه؟ خب شاید قبلا هم این سوال ها برایم پیش می آمد که من اگر در یک کشور اروپایی بدنیا می آمدم چه می شد؟ جوابش هم اینطور می دادم که هر کس با توجه به شرایط خودش سنجیده می شود، با خودم میگفتم وقتی صبح ها قطار سوار می شوم اگر در یک کشور دیگر بودم کسی برای نماز صبح قطار را نگه نمی داشت ولی چون در ایران هستم قطار هم صبح ها توقف دارد. بعد می گفتم اگر حاکمیت عوض شود و قطارها برای نماز توقف نکنند، یک عده ای از جمله من دیگر نماز صبح نخواهند خواند، یک عده ای هم شاید دیگر قطار سوار نشوند و ترجیح دهند نماز بخوانند و جور دیگری سفر کنند. از نحوه عزاداری هایی که در دهه های اخیر باب شده است و اعتکافی که شاید عمرش به ۳۰ سال هم نمی رسد با خود می گفتم اینها دیگر سیاست است تا دین داری. طرز حکومت است که عقاید من را شکل داده و انگار که اگر در این دوره بدنیا نمی آمدم شخص دیگری می شدم. دانستن اینکه سه قرن پیش هم قرار بود حکومتی پرچمی را دست امام زمان برساند و مردم هم باورشان شده بود و مقایسه این موضوع با موضوعات آخرالزمانی که در دو سه دهه اخیر باب شده است بیشتر ذهنم را قلقلک می داد که دارم راه را اشتباه می روم.
ندیدن تاثیر از یک طرف، جبر جغرافیایی از طرف دیگر من را متوقف کرد. هنوز هم شاید گاهی به ذهنم خطور میکند بروم کمی مطالعه کنم ولی به خاطر خستگی مفرط حوصله ام نمی آید. چند روزی به ماه رمضان مانده و من حالا دیگر حتی نمی توانم به خدا فکر کنم. نه چیزی را انکار میتوانم بکنم نه اثبات. شاید مطالعه بتواند مرا از این حال و هوا خارج کند. گاهی با خودم میگویم «تو یک بار هم قرآن را کامل نخواندی، پس چطور نتیجه گیری می کنی؟» و گاهی هم میگویم «اگر اعراب به ایران حمله نکرده بودند، تو چه می دانستی قرآن چیست؟» اگر بنا را بر این بگذاریم که هر کس بنا به شرایط خودش سنجیده می شود پس چرا تصمیمات عده ای خاص می تواند شرایط جمعیتی را تحت تاثیر قرار دهد؟ یک احتمالی هم وجود دارد که ماجرا فراتر از اسلام و مسیحیت و هر دین دیگری باشد و اینها فقط وسیله اند که ما را به مقصد منظور برسانند، یکی ساده تر یکی سخت تر یکی سریعتر یکی کندتر. نمی دانم، حرفهایی هم هست که نگفتنش به ز گفتنش باشد. اگر راه برای شما روشن است، چراغی هم مقابل پای ما قرار دهید.
چند سال پیش برای دیدن پسردایی ام از قزوین رفتم کرج. پس از اینکه یک روزی با هم بودیم، متوجه شدم که نماز نمیخواند. پس از سوار شدن به اتوبوس برگشت، پیام دادم «تو اون پسر دایی ای نبودی که من یادم بود» گفت چطور؟ گفتم «من پسردایی که یادم بود نماز میخوند» و باز هم یادم نمی رود که با دوستانمان صحبت می کردیم و من میگفتم «چقدر آدم هایی که در اطرافم می بینم که به خاطر مشکلات اقتصادی نماز و دین و ایمانشون رو گذاشتن کنار» و باز هم چند وقت پیش دوستی را دیدم که از زده شدنش از مسجد و دین صحبت میکرد و میگفت تند رفتیم. گرچه من همیشه به حال و هوای او قبطه میخوردم ولی آن زمان با خودم میگفتم که خدا را شکر حداقل من هنوز نماز میخوانم و شاید به نحوی احساس غرور هم داشتم که «ببین تو ایمانت چقدر قوی هست که این گذاشت کنار و تو هنوز نگذاشتی کنار». نمی دانم؟ شاید هم غرور باعثش شد؟ هیچ وقت یادم نمی رود، زمانی نماز ظهر و عصرم را جدا می خواندم که بلکه ثواب بیشتری ببرم و بیشتر به یاد خدا باشم. شاید نیازی به این کارها نبود، شاید اگر کمتر درگیر مستحبات بودم الان وضعیتم بهتر بود. ولی امیدوارم اگر هم روزی برگشتم سراغ نماز جوری برگردم که تاثیرش را در زندگی احساس کنم و ببینم که دارم با خواندنش رشد میکنم. با انگیزه بخوانمش و بدانم که چه می گویم. تکرار چند واژه عربی قطعا به خودی خود تاثیری روی من نخواهند گذاشت.
برچسب:
نویسنده: روژان نیکفر